راه روشن فردا مديريت کتاب آزمون  پاور پوينت  دروس ترم 

کمک درسی  
                                  
بررسی مسایل دولتی در ایران
(تصميم گيري در سياست خارجي )


تصميم گيري در سياست خارجي 

 

1.              مقدمه:

در گذشته، تحليل سياست خارجي عمدتا با رهيافت هاي تاريخي و با تاكيد بر تشريح جزئيات و وقايعي كه رخ داده است انجام مي گشت.  سپس استفاده از رهيافت هاي رياضي متداول گشته و پيچيدگيهاي بازيگران و روابط آنها در قالب فرمول هاي رياضي بيان مي گرديد[1]. در يك دهه اخير، برخي از صاحبنظران به اين نتيجه رسيده اند كه تصميم گيري در سياست خارجي را مي توان با نگاهي از تقاطع روانشناسي سياسي  و روابط بين الملل بدان نظر افكند[2].

روانشناسي سياسي مطالعه رفتار سياسي نخبگان را به عهده دارد. اين رشته ما را راهنمايي مي كند تا به اشخاص و افرادي كه در سياست موثرند، نگاه دقيقتري بيندازيم. همچنين با استفاده از روشهاي اين علم مي توان فهم طرز تلقي عمومي را يافت و يا گرايشهاي گروه هاي سياسي را درك نمود.[3]

در تصميم گيري مربوط به سياست خارجي ما به رفتار نخبگان مي پردازيم. در اين مورد برخي بر نقش "نقش[4]" پاي فشرده اند كه از اين ميان مي توان به كارهاي گراهام آليسون[5] در سياست هاي ديوانسالارانه[6] اشاره نمود. برخي ديگر مانند مارگارت هرمان به رهبري سياسي پرداخته اند[7]. برخي ديگر از انديشمندان به فرآيند[8] توجه بيشتري نموده و تاكيد ويژه اي بر اعتقادات و هنجارها داشته اند. از ميان آنان مي توان به هالستي[9]، و هربرت سايمون[10] اشاره داشت.

 

2.                 مدلهاي مطرح در تصميم گيري در سياست خارجي

تحليلگران سياسي بصورت سنتي بر روي اين مسئله تمركز مي نمودند كه كه چگونه يك تصميم گير بر روي يك راه حل از ميان تعداد متعددي از آلترناتيوها تمركز مينمايد؟[11] در همين ارتباط سه مدل مطرح در تصميم گيري سياست خارجي كه در سالهاي اخير بيشتر مورد بحث بوده اند، در اين بخش برشمرده مي شود. اولين آنها كه در كارهاي گراهام آليسون مورد بحث قرار گرفته است، مدل عقلايي است[12]. البته او از سه الگو در كارهاي خود نام مي برد كه عبارتند از الگوي عقلايي[13]، الگوي سازماني و الگوي بوروكراتيك[14]. الگوي بازيگر خردمند يا سياست عقلايي، عمل يك ملت و يا يك حكومت را در برابر يك وضعيت بر پايه محاسبات عقلايي و داده هاي عيني ارزيابي ميكند[15]. چنانكه در بحران كوبا، تحليلگران بر پايه الگوي سياست عقلايي، سياست و عمل اتحاد شوروي را عملي عقلايي توصيف مي كردند كه از زاويه اهداف استراتژيك اين كشور درست بوده است[16]. در الگوي سازماني، آليسن به اين نكته مي پردازد كه هر تصميمي كه اتخاذ شود، بناچار از مجاري سازمانها و نهادهاي خاصي صورت مي گيرد. شناخت سازماني كه تصميمي بر عهده آن واگذار شده است مي تواند ما را از كم وكيف آن تصميم آگاه كند. در الگوي بوروكراتيك، آليسن اين بحث را مطرح مي نمايد كه سازمانها و ادارات بوسيله افرادي اداره مي شوند كه هريك براي خود نقش و صلاحيتي قائل بوده و ممكن است در رقابت با يكديگر قرار داشته باشند. در نتيجه تصميم نه محصول فرآيند كار و وظيفه يك سازمان بلكه محصول چانه زني افرادي تلقي مي شود كه از موقعيت شغلي خود استفاده و به ايفاي نقش مي پردازند. در نتيجه ويژگيهاي شخصي، شغلي، انگيزه ها و عقايد ديوانسالاران در فرآيند تصميم گيري نقش عمده اي ايفا مي نمايد.

مجموعه اي از مدلهاي نوع دوم تحت عنوان سايبرنتيك عقلايي محدود بوسيله هربرت سايمون در ابتدا بررسي شد.[17]  مدل نوع سوم در رشته هاي مختلف به نام هاي متفاوت خوانده مي شود. در روابط بين الملل، از "چارچوب هاي مفهومي[18]" بعنوان سومين مدل ياد گشته و در علوم سياست گذاري و همچنين تصميم گيري به عنوان مدل هاي مربوط به روانشناختي معرفتي معروف است. از جمله مدل شهودي چند وجهي[19]، كه روشهاي مكاشفه اي در روانشناسي شناختي را بصورت تجربي بررسي مينمايد نيز در همين مقوله جاي مي گيرد.[20]

در مورد چارچوب هاي مفهومي، روزنا منابع سياست خارجي در يك كشور بزرگ و باز را متغير هاي وابسته به نقش، جامعه و حكومت مي داند[21]. برچر كارهاي روزنا را توسعه داده و دو محيط براي تصميم گيري در سياست خارجي برشمرد. محيط عملياتي و محيط روانشناختي. محيط عملياتي خود به دو بخش تقسيم مي گردد. ميدان بيروني به نظر او شامل متغيرهايي از جمله متغيرهاي جهاني، منطقه اي و روابط دوجانبه است. ملل متحد از جمله نهادهاي سيستم جهاني است. محيط دروني در توسعه نظريات روزنا شامل توانايي هاي نظامي و اقتصادي، ساختار سياسي، گروه هاي داراي منافع و نخبگان رقيب هستند. محيط روانشناختي يك منبع غني براي تشريح نظريات مربوط به تصميم گيري است. ايدئولوژي، ميراث تاريخي، شخصيت و آمادگي از متغيرهاي محيط روانشناختي هستند.[22]

شش گمان و فرض در ارتباط با نگرش روانشناختي به تصميم گيري در سياست خارجي وجود دارد:

1-تصميم گيران تمايل دارند تا اطلاعات واصله را با تصاوير ذهني خودشان تطبيق دهند، بعبارت ديگر بازيگران مايل به درك آن چيزهايي هستند كه انتظار دارند آنها را درك نمايند.

2-تصميم گيران نظام بين المللي را بعنوان نظام تحت تسلط خود مي انگارند تا هر چه سريعتر مشكلات امنيتي خود را حل نمايند.

3-تصميم گيران كشورهاي توسعه يافته در ارتباط با محيط دروني، اهميت فراواني براي رقابت مابين نخبگان و گروه هاي داراي منافع دارند.

4-نخبگان در كشورهاي توسعه يافته بيشتر رقيب خود را گروه هاي داراي منافع ميدانند تا ديگر نخبگان رقيب.

5-نخبگان در كشورهاي توسعه يافته وزن بيشتري به متغيرهاي بيروني در مقايسه با متغيرهاي دروني مي دهند.[23]

6-ظرفيت هاي اقتصادي و نظامي كه ريشه در تبليغ و بيشينه نمودن قدرت دارد، محرك اصلي در رفتار كشورهاست. اين روش براي قدرت هاي متوسط غير قابل قبول است.

 

 

3.           علائم راهنمايي در فرآيند تصميم گيري در سياست خارجي

براي هرچه بيشتر آشنا شدن با چنين مسائلي ابتدا مناسب است كه راه ها و علائم راهنمايي در پروسه تصميم گيري را بشناسيم. بنظر مي رسد موارد زير مي تواند ما را كمك نمايد:

1-هيچ تصميمي بدون پيروي از قواعد تعريف شده قابل اتخاذ نيست.

2-قواعد و استراتژي ها بر روي انتخاب ها تاثير دارند. استفاده از استراتژي هاي مختلف (تحليلي، سايبرنتيك و يا شناختي) و يا استراتژي هاي تلفيقي (مانند تحليلي-سايبرنتيك) بر خروجي تصميم تاثير دارد.

3-راه هايي كه مسئله تعريف و يا بازتعريف براي جامعه توسط رهبران سياسي و يا مخالفان آنها ميگردد، نيز ممكن است بر انتخاب ما تاثير گذارد.

4-قواعد مربوط به تجمع اولويت هاي فردي بصورت افكار عمومي نيز بر انتخاب تاثير دارد.

5-جامعيت اطلاعاتي كه در دسترس است نيز بر تصميم موثر بوده و

6-نهايتا نظام انتخاب شده براي پرورش اطلاعات نيز بر خروجي تاثيرگذار است[24].

 

4.                 مدل عقلايي تصميم در سياست خارجي

مدل بازيگر عقلايي، بهينه سازي را در يك فضاي تعاملي جهاني اين چنين تصور مينمايد كه اقتصاد بازار محرك اصلي جامعه و يا سازمان دولتي است. در تئوري مطلوبيت، تصميم گيران اين چنين مي پندارند كه خروجي تصميم از انتخاب هاي در دسترس ناشي مي گردد. در مرحله انتخاب راه حل نيز بنظر مي رسد كه براي پيشنهاد دادن بهترين ظرفيت كار سختي در پيش داشته باشم.[25]

در زمينه مدل عقلايي و نظم و ترتيب آن مباحث متعددي تاكنون بوده است. هرديدگاه علمي به يك نوع، نظام عقلايي را تصوير نموده است:

1-روانشناسان معرفت شناختي بر اين بخش متمركز شده اند كه چگونه رفتارهاي هنجارگرا توسط افراد انتخاب مي شود.

2-جامعه شناسان بر روي ساختارهاي اجتماعي، ارزش ها و نرم ها توجه نموده اند.

3-مردم شناسان بحث خود را بر نظرات طرفداران نظريه هاي رسمي اقتصادي[26] (عقلايي) ومباحثات آنان با اقتصاد اساسي[27] (كه ارزشهاي مذهبي و نقطه نظرات اجتماعي بيشتر از دستاوردهاي اقتصادي و سياسي مد نظر است)، معطوف مي دارند.

4-صاحبنظران سياسي بر تفوق عوامل سياسي و نهادهاي سياسي در مراحل تصميم گيري تاكيد دارند.

5-اقتصاد دانان بر بيشينه نمودن ثروت و همزمان با توجه به محدوديت هاي متعدد تكيه دارند.

6-نظريه پردازان مالي بر رفتار غيركامل بازار و ظرفيت سود در دوران دلنگراني هاي بازار تمركز نموده و

7-استراتژيست هاي بازار انتخاب هاي مصرف كننده كه ما را بسوي انتخاب هاي رفتاري عقلايي سوق مي دهد، را بعنوان بحث بر مي گزينند.

به آليسون و تصميم گيري او باز مي گرديم. او نظرات خود را در سه سطح مطرح مينمايد:

در سطح اول، تصميم گيرنده، انسان عقلايي كامل به شمار آمده است كه در شرايطي تصميم مي گيرد كه راه حلهاي گوناگون و طرق عمل مختلف به دقت و صحت سنجيده و ارزيابي شده اند. در نتيجه تصميم گيري عقلايي است و تصميماتي اتخاذ مي شود كه حداكثر مطلوبيت[28] را دارند و تصميماتي هستند كه ارزشهاي مورد نظر را به بهترين وجه تامين و برآورده مي نمايند. اين مدل يك مدل كلاسيك اقتصادي نيز بشمار ميآيد[29]. ولي آليسون هشدار مي دهد كه اگر چه چنين توصيفي ما را در درك و فهم بيشتر چگونگي تصميم گيري كمك مي نمايد، ولي بايد توجه داشت كه در اينجا از زاويه بسيار كوچك و محدودي به واقعيات نگريسته شده و در نتيجه در بعضي از موارد نيز صحيح عمل نمي نمايد.[30] آليسون اضافه مي نمايد كه در تصميم گيري در سياست خارجي، هرچه اطلاعات ما در زمينه امور داخلي كشور و دولت مقابل كمتر باشد، گرايش به تكيه بر الگوي كلاسيك بيشتر است.[31]

 

5.                 مدل روانشناختي تصميم در سياست خارجي

سطح دوم تصميم گيري را آليسون از زاويه تصميم گيري در سازمان و بر حسب ضوابط و معيارهاي سايمون[32] براي تصميم گيري مطرح مي نمايد. مدل سازماني تصميم گيري يك مدل توصيفي است. اين مدل نشان مي دهد كه چگونه واقعا تصميم اتفاق مي افتد. در اين مدل فرض بر آن است كه تصميم گيرندگان كاملا عقلايي عمل نميكنند، بلكه در محدوده اي از زمينه ها، ادراك از بديل ها و توانايي تصميم، عقلايي رفتار مي نمايند. اگر اهداف در مدل عقلايي كاملا روشن است، در اينجا، اهداف با توجه به مسير تصميم ممكن است تغيير نمايند. اين مدل به نام عقلايي محدود نيز شناخته مي شود.[33] اگرچه آليسون نشان مي دهد كه چگونه مدل سايمون مي تواند درك و فهم ما را از مكانيسم تصميم گيري افزايش دهد، ولي در عين حال نواقص و نارسايي آن را نيز خاطر نشان مي سازد و هشدار مي دهد كه مدل سايمون مي تواند به پيش بيني هاي غلط و نادرست نيز برسد.[34]

جانيس و مان درمدل روانشناختي خود بر اين باورند كه كليد فهم تصميم گيري آن است كه انسان موجودي احساسي است. "مقامات دولتي كه تصميم هاي مهم تاثيرگذار بر سرنوشت كشور را مي گيرند با ميزان بيشتري از خود-محدودي تعهد آميز مواجه هستند. موقعيت هاي پيشين را ديديم كه مداوما شايق بودند كه تا به دستاورد مورد نظر خود برسند، درهمان زمان كه شديدا دل نگران هزينه هاي سنگين و احتمال خطر باخت بودند".[35] با اين تعبير، محركه اوليه تصميم گيرندگان سياسي اين نيست كه پايداري روش معرفت شناختي و منطقي تصميم گيري را حفظ كنند، بلكه آنان مترصد آنند كه بين تعارضات احساسي حاكم بر تصميم گيري نوعي سازگاري ايجاد كنند. به كلامي ديگر، جانيس و مان معتقدند كه الگوهاي مختلفي از كنار آمدن با اين تعارضات وجود دارد. تصميم گيرنده سياسي مداوما در صدد آن است كه تعارضات حاكم بر فضاي تصميم گيري را حل كند و يا بهتر آن است كه بگوئيم  مايل است به حل گرايش هاي متعارض قبول و ردي كه نسبت به يك اقدام خاص، وجودش را فرا گرفته نائل آيد.[36]

 

6.                 مدل سياسي تصميم گيري در سياست خارجي

در سطح سوم، تصميم گيري ابعاد گسترده تري بخود ميگيرد. در اينجا، تصميم گيري ديگر محدود به تصميم گيري در چهارچوب ضوابط و معيارهاي رسمي سازمان نيست. قواعد مدون و مقرر، بخشنامه ها و دستور العمل هاي فرموله شده حد و حدود تصميم گيري را معين نمي نمايد و تلاش و جستجو براي يافتن راه حلهاي مناسب تنها در امتداد و در مسير شناخته شده قبلي صورت نمي گيرد. در اين سطح به اعضاي سازمان به ديده كساني نگريسته مي شود كه درگير سياست شده و سياستمدارند. "سياست" به معناي معامله و داد و ستد، ولي معامله و داد و ستدي كه با قواعد معين و خاصي بين افراد در سيستمي با آرايش سلسله مراتبي و در چارچوب كلي آن انجام مي گيرد. علاوه بر اين، ميزان وماهيت مسئوليتي كه افراد به دوش مي گيرند، در تعبير و تفسير آنچه كه مي بينند و مي شنوند و در نوع تصميماتي كه اتخاذ مي نمايند، تاثير فراوان دارد. اما اعضاي سازمان علاوه بر سياستمداري، انسان نيز هستند. بنابراين هسته مركزي سياستمداري بوروكراتيك را شخصيت انسانها تشكيل مي دهد كه در نتيجه، اين كه چگونه انساني توان تحمل مسائل و مشكلات را داشته باشد، اينكه شيوه عمل هر فرد چه باشد، همه و همه اجزاي تشكيل دهنده و تغيير ناپذير و تنزل ناپذير آن تركيب خاصي هستند كه سياستگذاري ها بر اساس آن انجام مي شود. علاوه بر اين، افراد كوله باري از حساسيت هاي خاص و تعهدات خاص دارند كه در احراز هر پست و مقامي و در ورود به هر سازماني آن را به دوش مي كشند. بنابراين بروشني اهميت، ارتباط و تاثير عواطف و احساسات انسان، رفتار دفاعي او و رفتار رقابت جويانه او نشان داده شده است.

خود يابي مرحله اي از نيازهاست، و خوديابان[37] معتقدند كه حتي سطح سوم تصميم گيري آليسون نيز يك مدل جامعي از انسان ارائه نمي دهد و اگر بخواهيم اساس و چكيده مكانيزم تصميم گيري را بهتر و كاملتر توصيف نمائيم، لازم است كه مدلي از انسان داشته باشيم كه در آن متغير هايي از قبيل شخصيت انسان، روابط بين فردي و فعل و انفعالات درون گروهي مرتبط وموثر در فرآيند واقعي تصميم گيري مطرح و در نظر گرفته شود. چنين مدلي را خوديابان سطح چهارم تصميم گيري مينامند و معتقدند تا زماني كه اين قبيل متغيرها را در نظر نگيريم و در مدلي جامع نگنجانيم، بعيد است كه به تئوري و نظريه هايي دست يابيم كه به كمك آن قادر به تغيير جنبه هايي از سازمان كه خواهان تغيير آنيم، باشيم.[38]

در اين مرحله به رهيافت معرفتي[39] مي رسيم. درك ما از جهان، طبيعت و فرآيند تصميم گيري زماني عميقتر و دقيقتر مي گردد كه به ذهن بشري[40] توجه نمائيم. هرچه به ذات تصميم دقيقتر شويم، بيشتر به لايه هاي داخلي ذهن بشري نزديك مي گرديم. رهيافت معرفتي با آنچه كه به نام ذهن انسان و تحولات داخل آن شناخته مي شود، سروكار دارد. در اين جا رهيافت ما با رهيافت رفتارگرايان در عين شباهت هاي بيشمار تفاوت پيدا مي نمايد. رفتارگرايان تنها به كنش و واكنش هاي آشكار تصميم گيران توجه دارند. روانشناسان به شخصيت افراد توجه مي كنند، درحاليكه پيروان رهيافت معرفتي، چگونگي شكل گيري ايده ها، تفكرات، تصورات و بازعرضه هاي ذهني را پي ميگيرند و همچنين مسائلي از قبيل اينكه چگونه اين ايده ها در ذهن حفظ مي شوند، چگونه با يكديگر تركيب مي گردند، چگونه بدانان دسترسي وجود دارد، و نهايتا چگونه ابراز و نهايتا به عمل تبديل مي گردند؟ در اين رشته ابتدا مي توان به محرك هاي ساده تر مثلا عكس العمل ذهن به يك حرف پرداخت و نهايتا به شناخت معرفتي يك تصميم گير به يك واقعه، يك سناريو[41] و يا رشته اي از حوادث را تبيين نمود[42].

 

7.                تصميم گيري اكتشافي

ابتدا برنامه ريزي اكتشافي و سپس تصميم گيري اكتشافي مطرح و سپس توسعه يافت. اصولا واژه (heuristic) در صورتيكه صفت باشد به معاني شهودي، اكتشافي، كاوشي، ذهني، آروين آموزانه و وابسته به يادگيري عملي از راه تجربه و خطا نقل شده است. اما heuristics)) به عنوان اسم به معناي فرآيندهاي مكاشفه اي و روشهاي آرويني آمده است.[43] الگوريتم مكاشفه اي، يك راه حل نسبتا مطلوب و با بازده و نزديك به مسئله براي ما تمهيد مي نمايد. اغلب اين مدل به ما مطلوبيت نزديكي به راه حل قطعي را نيز مي گويد. از طرف ديگر نگاه به طبيعت همواره براي انسان، روشها و الگوهاي آموزنده اي را به همراه داشته است. در ميان حيوانات، تصميم گيري بصورت غريزي انجام ميپذيرد، اما برخي از زيست شناسان با آزمايشات و تجربيات متعدد دريافته اند كه نحوه تصميم گيري حيوانات نيز به نوعي اكتشافي است[44].

 

8.                تصميم گيري شهودي

واژه (Intuition) و تصميم گيري شهودي (Intuitive Decision Making) دو واژه اي هستند كه از اين پس در اين بخش مورد استفاده قرا مي گيرند. ابتدا بايد گفت كه براي دست يازيدن به حقيقت چهار روش زير مورد تجزيه و تحليل قرار مي گيرد:

1-   وحي[45]

2-   الهام، اشراق و كشف شهود[46]

3-   منطق[47]

4-   روش علمي[48]

الهام، كشف شهود و اشراق، راهي است بسوي دست يابي به حقايق كه بي گمان نياز به كسب تقواي الهي، كوشش و مجاهدت در راه پروردگار، مطالعات بسيار و تفكر فراوان دارد كه بي شك نصيب همگان نمي گردد. متفكر انديشمند نه فقط داراي دانش است، بلكه به اشراق و كشف شهود نيز دست مي يابد.[49]

الهام، اشراق و كشف شهود جزو روش هاي علمي تا مدت ها قبل نبود، اما اكنون به صراحت از آنان بعنوان برخي از روش هاي پذيرفته شده سخن مي گويند. روش عقلايي محدود با روش شهودي به يكديگر نزديك مي باشند.[50]  تفكر شهودي بخشي از فرآيند كشف حقيقت است.[51]

مسئله اساسي در تصميم گيري توسط انسان آن است كه ممكن است براي يك مشكل راه حلي رياضي وجود داشته باشد، اما مدل رياضي موجود آنچنان پيچيده است كه با دانش ما دستيابي به راه حل بعيد و حتي غير ممكن است. در اين وضعيت به راه حل هاي شهودي رو مي آوريم. البته درگذشته نيز از اين روش استفاده مي گرديد، مثلا در رشته تحقيق در عمليات و در حل مسائل بطريقه سيمپلكس[52] و يا الگوريتم حمل و نقل[53] ابتدا و در فاز اول مي توان بصورت اختياري از يك نقطه محاسبات را شروع نمود. منظور اين است كه در جريان امور روزمره ما همواره از روشهاي شهودي استفاده ميكنيم. مثلا زماني كه شما قرار است كه از برابر مامور گمرك در فرودگاه بگذريد، درحاليكه همه گيشه ها خالي است، اما شما به سمت ماموري از گمرك مي رويد كه لبخندي به لب دارد و يا در بانك به سوي باجه اي مي رويد كه تعداد كمتري در آنجا منتظر هستند. مي توان نتيجه گرفت كه روشهاي شهودي با بازدهي سروكار دارند. يعني راه حلي را بر مي گزينيد كه سريعا شما را به يك نتيجه خوب مي رساند، اگرچه اين راه حل بهترين نيست.

تئوري هاي تصميم گيري ابتدا بخشي از اقتصاد در اوائل قرن بيستم بودند. سپس بتدريج از سادگي و شكل رياضي خود به واقع گرايي و تمركز بر امور سياسي معطوف گشتند. مدلهاي رياضي براي حل مسائل تصميم گيري در مواقعي نمي توانستند مشكلات مديران را حل نمايند و از طرف ديگر اگر مسئله را كاملا صحيح تعريف مينموديم، معادلات بدست آمده بسيار بلند، غيرخطي و پيچيده از لحاظ منطقي ميگشتند. از طرف ديگر، اگر مي خواستيم كه معادله رياضي را ساده تر بنويسيم، اين نگراني بوجود مي آمد كه مدلي كه ما از روي مشكل در جهان واقع ساخته ايم، تفاوت هاي اساسي با آن داشته باشد و به زبان ديگر بازگو كننده واقعيات مسئله نباشد. بنابر اين پس از سالها پيشرفت در علوم تصميم گيري به اين نتيجه رسيديم كه مدل هاي ما در حدي پيچيده مي شوند كه قابل حل كردن نيستند و از طرف ديگر ساده سازي نيز در حل مسئله اشكالات اساسي وارد مينمود.[54]

بصورت عمومي ممكن است ما بين دو رهيافت كلي در نظام هاي تصميم گيري سياست خارجي تفاوت قائل شويم.  اولين آنها، انتخاب عقلايي است و دومين روانشناسي معرفتي[55]. ما بدنبال مقايسه بين اين دو و سپس رسيدن به رهيافت شهودي و آنگاه مدل شهودي چند وجهي هستيم كه اين دو را به يكديگر نزديك مينمايد. مدل شهودي چند وجهي، پروسه، نتيجه تصميمات و همچنين سطوح متفاوت تحليل (فردي، زوجي و گروهي) را شناسايي مي نمايد.[56] مسائلي كه در مدل شهودي دخالت دارند، عبارتند از:

1-بيشتر نمودن و يا ارضاي مطلوبيت

2-درگيرشدن در تحقيق همبسته[57]

3-انجام محاسبات مشروح و يا

4- ساده نمودن محدوديت هاي شهودي بوسيله تاثيرات چارچوب.

دو دسته از مدلهاي عقلايي و شناختي نمي توانند به تنهايي پديده سياست خارجي ايران و يا كشورهاي ديگر را توضيح دهند. اگر با دقت نگاه كنيم متوجه مي شويم كه تصميم گيران تلفيقي از استراتژي هاي متعدد را براي تصميم گيري اتخاذ مي نمايند. و در طول تصميم گيري از يك روش به روش ديگر حركت مي نمايند[58]. اين وضعيت قابل مقايسه با تئوري هرج و مرج و پيچيدگي[59] در علوم تجربي و اجتماعي است.

در گذشته در مبحث تصميم مشاهده شد كه مدلهاي مختلفي براي تصميم گيري وجود دارد كه استفاده از آنها بستگي به ماهيت مسئله دارد. مواقعي است كه بصورت ساده، انسان فكر مي كند كه به يك راه حل گرايش قلبي دارد.[60] برخي از محققان عقيده دارند كه اين احساس، احساس هفتمي است كه بر 6 حواس ديگر انسان اضافه مي شود. و برخي ديگر معتقدند كه تنها افراد محدودي اين توانايي را دارند.

تصميم گيري شهودي فرآيندي مربوط به ضمير ناخود آگاه انسان است كه بدون توجه به تجربيات گذشته فرد شكل مي گيرد.[61] اين فرآيند لزوما مجزا از فرآيندهاي عقلايي نيست و گاه ممكن است كه هركدام ديگري را تكميل نمايد. يك آزمايش در اين زمينه، به مقايسه دو نفر، يكي استاد و ديگري نوآموز شطرنج باز مي گردد. فرض كنيد كه بازي شطرنج شروع شده و تنها 5 تا 10 ثانيه از شروع بازي گذشته است. پس از آن شما تمام مهره هاي روي صفحه شطرنج را برداشته و پس از جابجا نمودن آن ها، از فرد وارد به شطرنج و تازه كار مي خواهيد كه مهره ها را مانند قبل –يعني قبل از آنكه آنها را بهم ريخته باشيد ، مجددا بچيند.  تجربه نشان مي دهد كه استاد بازي تقريبا 95 درصد مهره ها را در جاي خود همانطور كه در قبل بوده است مي نشاند. اما نوآموز تنها 25 درصد از مهره ها را صحيح مي نشاند. در بار دوم بدون اطلاع قبلي، اگر مهره ها را ما بصورت تصادفي در صفحه شطرنج بچينيم و به يك استاد شطرنج و يك نوآموز نشان دهيم، هر دو نفر بصورت متوسط تنها 25 درصد از مهره ها را مي توانند بصورت صحيح در جاي خود بگذارند. اين آزمايش نشان مي دهد كه استاد شطرنج، بيشتر از يك نوآموز ظرفيت حافظه ندارد، بلكه او توانايي هاي خود در بازي شطرنج را در طول ساليان دراز افزايش داده و تجربه بيشتري از جمله در اينكه اوائل بازي شطرنج صفحه به چه صورتي است دارد[62]. بصورت كلي، فعاليت بيشتر، تكرار و تجربه اندوزي همگي در تصميم گيري شهودي نقش دارند، اما اين نقش يگانه و ويژه نيست.

اساس تصميم گيري شهودي بر تجربه و قضاوت تاكيد بيشتري داشته تا منطق ترتيبي و يا استنتاجات خاصي كه در تصميم گيري بكار مي رود.[63] تصميم گيري شهودي، روشي بر اساس واسطه گري و يا غير عقلايي نيست، زيرا بر اساس سالها تجربه و فعاليت مدير كه غالبا در ضمير ناخودآگاه اوست شكل مي گيرد. وقتي مديران از الهاماتي كه به آنها شده است استفاده مي كنند، خيلي زود مشكلات را شناسايي ميكنند و به نوعي آلترناتيو حل مسئله را در مي يابند.[64] در شرايطي كه شدت پيچيدگي و ابهام زياد است، تجربيات قبلي و قضاوت از اجزاي مورد نياز براي شناسايي مشكل و حل مسئله است.[65]

امروزه تصميم گيران مي دانند كه اين پروسه يك مسير سياسي است كه توازن مابين عوامل را بايد در نظر داشت. همچنين نبايد فراموش نمود كه محدوديت اطلاعات و زمان نيز وجود دارد. همچنين يك تصميم گير مي داند كه در رهيافت خود بايد انتخابگر باشد، يعني برخي از مسيرها را آگاهانه كنار بگذارد و برخي ديگر را انتخاب نمايد[66].

همانطور كه در گذشته ذكر گرديد، طرفداران مدل رفتاري معتقد بودند كه انسان در حالت تصميم گيري، داراي اطلاعات كامل و وقوف همه جانبه به كل مسائل نيست و بنابراين در يك حالت غيرشفاف، از طريق تجربه و خطا و كورمال كورمال تصميم مي گيرد.[67] به نظر ميرسد كه كه تصميم گيري شهودي نوعي تصميم گيري رفتاري است.[68] چراكه، سايمون معتقد است كه اكثر استراتژي هاي اقناع تصميم گير براي  حل مسئله بر مبناي شهودي و بر اساس مكاشفه بجاي قواعد مشخص تصميم گيري هستند.[69]. بنابراين مدل تصميم نبايد به تصميم گير تحميل شود، بلكه مناسبتر است كه به تصميم گير اجازه داده شود كه پس از جمع آوري اطلاعات مناسب، خود به صورت تجربه و خطا و يا مكاشفه اي راه حلها را حدس بزند.[70] 

آن چه كه از يك تصميم گير در سياست خارجي انتظار مي رود آن است كه يك فرد تاريخ دان با تمركز بر واقعيات و در عين حال استفاده كننده مدل شهودي باشد. گرچه جمع شدن اين صفات در يك فرد در نگاه اول ممكن است كه مشكل باشد، اما بهررو ديپلمات بدون توجه به ابعاد مختلف مسئله نمي تواند تصميم گيرنده مناسبي براي حفظ منافع كشورش باشد.[71]

 

9.     شناسايي مسئله

مشكلات در وهله اول با اعلام خودشان كه آنها يك مسئله هستند، خود را به ما نميشناسانند. از طرف ديگر، ممكن است يك موضوع براي يك مدير يك مسئله باشد، درحاليكه همان موضع براي مدير ديگر در حالت فعلي آن، قابل قبول باشد. مسائلي كه عيني تر هستند، بصورت طبيعي بيشتر توجه را جلب مي نمايند، درحاليكه ممكن است كه مسائل و مشكلات مهمتري نيز وجود داشته باشد.[72]  نكته ديگر منافع خود تصميم گير است. اگر تصميم گير روبرو شود با تضادي مابين انتخاب يك مسئله كه براي سازمان اهميت دارد با مسئله اي كه براي خود او اهميت دارد. در اين حالت، منافع خود او پيروز خواهد شد.[73] اين مسئله طبيعي است، زيرا مشكلي كه به منافع او باز مي گردد، براي تصميم گير عيني تر است. 

همانطور كه در گذشته گفته شد، فاز اطلاعات در جريان تصميم گيري بصورت مفهومي مي تواند اين چنين تعريف شود كه بدنبال يافتن تفاوت  مابين وضعيت حاضر و وضعيت ايده آل مي باشيم. مدلهايي وجود دارد كه وضعيت ايده آل انتخاب شده توسط تصميم گير را نشان مي دهد. انتظارات با واقعيت مقايسه شده، تفاوت ها مشخص گشته و سپس ارزيابي مي گردند و اين تفاوت ها هستند كه مسئله را مي سازند. پوندز چهار مدل را مطرح مي نمايد كه انتظارات را در برابر واقعيات مي نشاند[74]:

1-مدلهاي تاريخي كه انتظار مورد نظر را با استنتاج از حوادث گذشته بنا مي نمايند.

2-مدلهاي برنامه ريزي كه برنامه همان وضعيت مورد انتظار است.

3-مدلهاي مبتني بر بقيه افراد در سازمان نظير روسا، زيردست ها، ادارات ديگر و...

4-مدلهاي فراسازماني كه انتظارات از رقابت، مشتريان و سازمانهاي تخصصي ناشي ميشود.[75]

 

10.   تاثيرات چارچوب

مي توان گفت وقتي كه مسئله اي شناسايي شد، در همان حال او چارچوب دار ميشود. تاثيرات چارچوب، ناظر به چگونگي تعريف نمودن مسئله ايست كه مايل به تصميم گيري راجع به آن هستيم. زيرا در زمان انتخاب راه حل، نياز به مطلوب تعريف نمودن مسئله روشن مي شود. يكي از مثالهاي مطرح در اين زمينه، مثال زير است:

شما كارشناس يك شركت بيمه براي كم نمودن خساراتي هستيد كه بلحاظ غرق شدن سه كشتي بيمه شده حمل كالا در سواحل آلاسكا درروز گذشته اتفاق افتاده است. محموله هر كشتي اگر در عرض 72 ساعت از آب بيرون كشيده نشود، از بين خواهد رفت و 200 هزار دلار ارزش محموله هر كشتي است. مالك شركت نجات دريايي به شما دو راه حل پيشنهاد ميكند:

الف: اين شركت مي تواند  تنها محموله يكي از كشتي ها را نجات دهد ، يعني تنها 200 هزار دلار.

ب: اين شركت با احتمال يك سوم، مي تواند هر سه محموله كشتي ها را نجات دهد، يعني 600 هزار دلار زنده شود، اما بايد توجه داشت كه با احتمال دوسوم هيچ چيزي بيرون كشيده نخواهد شد.

شما كدام راه را انتخاب مي كنيد؟

71 درصد از پاسخ گويان به اين سئوال در مطالعه فوق الذكر، به راه حل اول كه كمتر ريسك دار است و تنها يك كشتي نجات مي يابد، راي داده اند.

يك گروه ديگر در همين مطالعه انتخاب شده و از آنها خواسته شد كه بين راه حل هاي ج و د يكي را انتخاب نمايند:

ج:اين راه به معناي آن است كه خسارتي برابر با ارزش دو محموله يعني 400 هزار دلار بوجود خواهد آمد.

د: اين راه حل به احتمال دو سوم به از بين رفتن هر سه محموله به ارزش 600 هزار دلار خواهد انجاميد، ولي به احتمال يك سوم ، همه محموله ها سالم بيرون كشيده خواهند شد. 

اين بار 80 درصد از پاسخگويان گزينه د را انتخاب نمودند. 

دو زوج آلترناتيوها، كاملا يكسان هستند، يعني گزينه الف با گزينه ج و گزينه ب با گزينه د معادل است. اما آنها هر كدام در چارچوب متفاوتي عرضه شده اند. تفاوت چشمگير در پاسخ ها نشان مي دهد كه مردم ريسك گريز هستند، زماني كه مسئله براي آنان بصورت بدست آوردن يك نتيجه (حفظ محموله ها) مطرح مي شود و ريسك گرا هستند، زماني كه مسئله بصورت اجتناب از ضرر و زيان مطرح مي شود (از بين رفتن محموله ها).

اين نتيجه نوشته هاي يك دهه تورسكي و كانه مان در زمينه روانشناسي تصميم گيري است كه انسان براي بدست آوردن چيزي بطور جدي از خطر پرهيز مي كند ولي به هنگام از دست دادن چيزي خطر را مي پذيرد تا از شكست جلوگيري كند. به سخن ديگر انسانها در برابر پيامدهاي منفي حساس ترند.[76]

همچنين اين نتيجه انسان را به ياد مطالعات ريچارد هرمان مي اندازد. او نتيجه ميگيرد كه  فرصت ها بيشتر از تهديدات بعنوان يك محرك براي تصميم گيران در سياست خارجي مطرح هستند.[77]   

مسئله مشابهي را مي توان در نظر گرفت كه پاسخ هاي متفاوتي را در بر داشته باشد. اين امرمي تواند بدليل چارچوب هايي باشد كه عطف به نقاط مرجع متفاوت مي شود. فرض نمائيد كه شما در حساب بانكي خودتان 2000 دلار پول داريد و از شما سئوال مي كنند:

آيا شما قبول مي كنيد كه با شانس پنجاه-پنجاه يا 300 دلار از دست دهيد و يا 500 دلار برنده شويد؟

اگر از شما سئوال زير را بكنند، چه مي گوئيد؟

آيا شما ترجيح مي دهيد كه حساب بانكي شما همان 2000 دلار باقي بماند و يا قبول مي كنيد با شانس پنجاه-پنجاه يا 1700 دلار در حساب بانكي خود داشته باشيد و يا 2500 دلار؟

در اين حالت نيز سئوال ها مشابه و يكسان هستند. در حاليكه بايد پاسخ شما، اگر بصورت عقلايي به موضوع نظر افكنيم يكي باشد، مطالعات نشان مي دهد كه اكثر مردم از شانس پنجاه-پنجاه سئوال اول اجتناب مي نمايند، ولي در صورتيكه سئوال دوم را از آنان بكنيم، شانس پنجاه-پنجاه را مي پذيرند. اين بخاطر آن است كه در سئوال اول نقطه ارجاع ما با نقطه مرجع دومي تفاوت دارد. چارچوب اول، كه به نقطه مرجع صفر باز مي گردد، تاكيد بر حاصل و يا زيان تدريجي دارد. تداعي زيان، ذهن انسان ها را به پاسخ محافظه كارانه وا مي دارد. در چارچوب دوم با نقطه مرجع 2000 دلار، تصميم گيري را با تاكيد بر پيامدهاي واقعي مالي هر كدام از شانس ها به انسان نشان ميدهد.[78]

براي آنكه موضوع اين مقاله به مسئله چارچوب ارتباط فراواني دارد، مثال ديگري را در نظر مي گيريم.

يك شركت توليد كننده خودرودر حال حاضر با مشكلات اقتصادي روبرو شده است. مشخص شده است كه اگر اقدامي نكنند هر سه بخش توليد كه 6000 نفر كارگر دارد، تعطيل و كارگران بيكار مي شوند. مدير توليد در فكر راهكارهايي است كه از اين بحران شركت را نجات دهد. او دو برنامه را د رنظر مي گيرد:

1-     برنامه اول، يك بخش بهمراه 2000 كارگر نگاه مي داريم.

2-   برنامه دوم: با يك سوم احتمال، مي توان تمام 6000 كارگر و سه بخش توليد را حفظ نمود. ولي به اندازه دو سوم احتمال وجود دارد كه هيچكدام از بخش هاي توليد و هيچكدام از 6000 كارگر را نتوان حفظ نمود.

 اگر شما مدير توليد بوديد كدام يك از دو راه حل را انتخاب مي كرديد؟ اگر شما طرفدار كارگران باشيد، برنامه اول را بر مي گزينيد.

حال به دو راه حل ديگر توجه نمائيد.

3-    برنامه سوم: در صورت اجراي اين برنامه، نتيجه آن خواهد شد كه شركت دو بخش توليدي و 4000 كارگر را از دست مي دهد.

4-   برنامه چهارم: اين برنامه با دو سوم احتمال، به اين نتيجه خواهد رسيد كه هر سه بخش توليدي و همه 6000 كارگر از دست خواهد رفت، ولي يك سوم احتمال وجود دارد كه هيچكدام از بخش هاي توليد بسته نشود و هر 6000 كارگر بر سر كارهاي خود بمانند.

آمار نشان مي دهد كه اكثرا برنامه چهارم را انتخاب مي نمايند.

هر دو مجموعه راه حل هاي 1و 2، و 3و 4 دقيقا مشابه هستند، برنامه هاي اول و سوم هر دو به اين نتيجه خواهند رسيد كه 4000 نفر اخراج خواهند شد و 2000 نفر بر سر كار حود باقي خواهند ماند. برنامه هاي دوم و چهارم  هم هر دو با مقدار مساوي احتمال –يك سوم- حفظ تمام بخش ها و كارگران را پيشنهاد و با احتمال دو سوم، بسته شدن هر سه بخش و اخراج تمام كارگران را در نظر مي گيرد[79].

علت آنكه افراد انتحاب هاي متفاوتي در دو مجموعه دارند، آن است كه شما مسئله را در هر كدام از مجموعه ها جدا ومتفاوت با مجموعه ديگر تعريف نموده و يا در چارچوب نشانده ايد. همچنين مطالعه نشان مي دهد كه عموما تصميم گيران در برابر مسائلي كه از جنبه مثبت (ديدن نيمه پر ليوان) تعريف مي شوند، ريسك گريز هستند و همچنين آنان ريسك پذير هستند در مسائلي كه بصورت منفي براي آنان تعريف مي شود[80]. بصورت خلاصه، اگر مسائل را در چارچوب بدست آوردن يك امتياز اضافي مطرح كنيد، تصميم گير را تشويق مي نمائيد تا به تصميم محافظه كارانه رو آورد و اگر مسئله به نوعي طرح شود كه تاكيد بر از دست دادن چيزي در آن نهفته باشد، تصميم گير تشويق به تصميم گيري ريسك پذير مي گردد.[81]

 

11.   باز تعريف مسئله:

يكي از موانع عمده در جريان تصميم گيري آن است كه گاه  مسئله بصورت تاريخي و منطقي آنچنان تعريف مي شود كه هيچگونه راه كاري براي رسيدن به حل مشكل متصور نيست. در يك شكل ساده تصميم گيري در مذاكرات دوجانبه مابين دو كشور، گاه وضعيتي پيش مي آيد كه دو طرف حتي در تعريف مسئله يا مشكل فيمابين  داراي اشتراك نظر نيستند و به همين دليل تعيين دستور جلسه براي شروع و يا ادامه مذاكرات گاه ناممكن و گاه كاملا دشوار خواهد بود.

يكي از راه هاي برون رفت از چنين بن بستي، "باز تعريف مسئله"[82] است. در اين حالت، مشكل و يا مسئله بطريقي مجددا تبيين و تعريف ميگردد كه هر دوطرف حداقل در وجود مسئله و تعريف مشكل داراي اشتراك نظر ميگردند و سپس براي رسيدن به يك مصالحه تلاش مي نمايند.[83] در اين صورت راه حلهايي كه در وضعيت قبل از باز تعريف مسئله در مورد آنها تصميم گيري كرده بوديم مجددا مورد ترديد قرار مي گيرند. بعنوان مثال در يك مورد خاص مانند وضعيت عراق در دهه 1990، چرا تصميم گيران آمريكايي بدين نتيجه رسيدند كه بهترين راه حل براي رفع تهديد عراق، به ترتيب اولويت محاصره، سپس حمله هوايي و آنگاه اشغال سرزمين بوسيله نيروي زميني است؟

در اين تعريف مسئله بايد به دو بخش توجه كافي نمود. ابتدا عوامل تعيين كننده[84] در حل مشكل و دوم پيامدهاي[85] آنها

 

12.  ايجاد انتخاب ها

در تصميم گيري شهودي تعدادي از آفات وجود دارد كه بايد از آنها احتراز نمود. يكي از آنها وجود اطلاعات بيش از اندازه است. بطور خلاصه مي توان گفت كه تصميم گيري كلا يك پروسه اي است كه نياز مفرط به اطلاعات دارد. اما بايد اضافه نمود كه هر اطلاعاتي براي شخص تصميم گير در چنين پروسه اي مناسب نيست. بسته به طبيعت و اهميت اهداف تصميم گيري، تصميم گيرنده ممكن است بصورت منظم بدنبال تحقيق براي يك دسته از اطلاعات باشد، درحاليكه همزمان برخي ديگر از اطلاعات را سعي مي نمايد كه ناديده انگارد.[86]

نكته ديگر، اتكاي ما در تصميم گيري شهودي به ميانبرهاي هنجاري و يا قضاوتي است. در اين ارتباط دو آفت تصميم گيري شهودي، قضاوت در دسترس و قضاوت نمايندگي است.

يكي ديگر از منافع روشهاي شهودي در مواقعي است كه در سازمان با تنازع اهداف روبروئيم. بعنوان مثال، يك مدير در عين حال كه مي خواهد سود خود را بالا ببرد، در همان زمان مايل نيست كه بخاطر گران فروختن، مشتريان خود را از دست بدهد و يا يك مدير با بودجه مشخص در عين حال كه مايل است در بخش تحقيق و توسعه سرمايه گذاري نمايد، در همان زمان مايل است كه مواد اوليه براي ماه آينده خريداري نمايد. برنامه ريزي هدف[87] با چنين مشكلاتي مواجه مي شود. در برنامه ريزي هدف بخش اعظم كار بوسيله روشهاي شهودي و نزديك به آن انجام مي شود.[88]

 

13. قضاوت در دسترس

قضاوت در دسترس[89]، به موضوع ساده اي اشاره دارد. اكثر مردم از ترس سوار شدن بر هواپيما بيشتر از ترس سوار شدن خودرو رنج مي برند. دليل آن اين است كه خيلي از افراد فكر ميكنند كه پرواز با هواپيما خطرناكتر از رانندگي با خودرو است. اگر خطر پرواز با هواپيما به اندازه خطرات ناشي از رانندگي بود، در ارتباط با محاسبه ريسك يكسان آنها مي بايد در هر هفته دو هواپيماي جمبوجت 747 با يكديگر برخورد كرده و تمامي سرنشينان هر دو هواپيما كشته مي شدند تا به اندازه تلفات ناشي از حوادث رانندگي مي گرديد. يكي از دلايل ترسيدن بيشتر از هواپيما آن است كه رسانه ها در پوشش دادن به تلفات ناشي از حوادث هوايي، در مقايسه با حوادث رانندگي بسيار بيشتر تلاش مي كنند. بنابر اين نوع حوادثي كه بر روي احساسات بيشتر تاثير دارند، آنهايي كه مشخصا در يك موضوع خاص احساسات را جريحه دار مي نمايند، آنها كه ما بدانها آشنايي بيشتر داريم، و يا حتي آنهايي كه از لحاظ زماني نزديكتر به لحظه تصميم اتفاق افتاده اند، همگي در حافظه ما مهمترين مكان ها را اشغال مي نمايند. قضاوت در دسترس همچنين مي تواند اين موضوع را توجيه نمايد كه چرا مديران در زمانيكه مي خواهند ارزيابي عملكرد كاركنان را انجام دهند، به فعاليت كارمند در روزهاي قبل بيشتر توجه مي نمايند تا فعاليت هاي او در 9 ماه قبل.

 

14. قضاوت نمايندگي

 قضاوت نمايندگي[90]، به موضوع قياس باز مي گردد. يك مطالعه جديد نشان مي دهد كه 66 درصد از سياهان آمريكا مابين 13 تا 18 سال عقيده دارند كه كه مي توانند يكي از ورزشكاران حرفه اي آمريكا شوند. در واقع، آنانكه به اين مقام رسيده اند، تنها يك نفر در هر 10 هزار نفر است، يعني 01/0 درصد[91]. اين افراد با شبيه سازي وقايع به اين نتيجه مي رسند كه چنين اتفاقي مجددا روي خواهد داد. زيرا اكثر رسانه هاي آمريكايي از اين موضوع به دفعات ياد مي كنند كه چگونه يك جوان سياه پوست توانسته است كه در عالم ورزش به ميليون ها دلار دست يابد و همه جوانان سياه پوست فكر مي كنند كه آن قهرمان هستند. در سازمان ها نيز مديران گاه بدليل آنكه يك محصول در بازار فروش مناسب داشته است، تصور مي كنند كه حتما محصول بعدي نيز داراي چنان موفقيتي خواهد شد.[92]

 

15. تئوري تعهد

تئوري تعهد[93]، تاثير تصميم گيري تعهد را بر روي تصميم بيان مي نمايد. اگر فردي بداند كه تصميم او ديگر قابل برگشت نيست (يعني او با اين تصميم يك تعهد محكمي را متعهد شده است)، زماني كه او براي اتخاذ تصميم مي گذارد، طول و پروسه تصميم گيري با دقت بيشتري انجام مي پذيرد. بنابراين در صورتيكه او زمان بيشتري را صرف اتخاذ تصميم نموده و سپس آن را اعلام كرده، بنابراين اين شخص از تغيير تصميم خود اكراه دارد[94]. در حقيقت، يك تصميم كوچكتر درست در مورد يك موضوع، تصميم گير را درگير يك تعهد بزرگتر مي نمايد.[95]

 

16.  بهينه سازي همبسته

در مسائل تصميم گيري ما با بهينه سازي همبسته[96] نيز روبروئيم. بهينه سازي همبسته مي گويد كه همواره تعداد محدود راه حل عملي وجود دارد كه اگر يك به يك اين راه حل ها بررسي گردد، بهترين آنها مشخص خواهد شد. ولي در عمل، تعداد محدود و متناهي راه حل ها ممكن است ميليونها و يا ميلياردها امكان باشد كه حتي سريعترين كامپيوترها نيز نمي توانند همه آنها را يك به يك برشمارند. بخصوص زماني كه مسائل بصورت عدد صحيح صفر و يك كه كامپيوتر مي تواند آنها را بخواند باز ميگردند، بررسي تمام گزينه ها بسيار گران تمام مي شوند.[97]

 

17. نقش انتظارات در تصميم گيري

انسانها در تصميم گيري، عكس العمل هاي متفاوت نشان مي دهند. برخي از آنها به تفاوت هاي فردي مانند روش هاي ادراكي آنان مربوط مي شود. بخش ديگر به انتظارات مربوط است. نقش انتظارات در تصميم گيري مي تواند بوسيله تئوري ناسازگاري ادراكي[98] و تئوري تاسف پيش بينانه[99] تشريح شود.[100]

در تئوري ناسازگاري ادراكي، لئون فستينگر تشريح مي نمايد كه به رفتار پس از مرحله انتخاب (فاز سوم تصميم گيري) بايد اعتنا نمود. هر راه حلي كه انتخاب ميشود، داراي برخي جنبه هاي منفي است و راه حل هايي كه كنار گذارده مي شود، هر كدام داراي جنبه هاي مثبت هم هستند. تصميم گير پس از تصميم گيري به ناسازگاري ادراكي سوق داده مي شود و احساس ناراحتي ذهني بخاطر بازشناسي عناصر مثبت و منفي هر كدام از راه حل ها مي كند. پس از تصميم گيري و بيان آن توسط تصميم گير، ناسازگاري ادراكي تصميم گير توسط افزايش تفاوت محسوس در جذابيت راه حل ها كاهش مي يابد. اين كار بوسيله اجتناب از اطلاعاتي كه به ضد تصميم اتخاذ شده و همچنين تفسير اطلاعات ناسازگار بطريقه دلخواه انجام مي پذيرد. بعنوان مثال، مردماني كه يك نوع بخصوصي از يك خودرو را خريداري نموده اند، ناخودآگاه به سمت خواندن و ديدن تبليغات اين خودرو كشيده مي شوند و تبليغات خودروهاي رقيب را عمدتا نمي خوانند. شيوه هاي فروشي كه بر اساس اطلاعات شادي بخش بنا شده اند، عموما كاهش تاثيرات ناسازگاري ادراكي را سعي دارند تقويت نمايند.[101]  

تاسف پيش بينانه يك عكس العمل روانشناختي به راه حل هاست. تصميم گير، پشيماني هايي را پيش بيني مي كند كه ممكن است پس از اتخاذ يك تصميم معين رخ دهد. تاسف پيش بينانه، تصميم گير را از اينكه يك تصميم را بدون توجه به عواقب آن بگيرد، باز مي دارد. تاسف و حداقل نمودن بيشترين آن، يكي از روش هاي رياضي حل مسئله تصميم گيري از گذشته بوده است.[102] اين تئوري همچنين مي تواند بعنوان يك ابزار براي كم كردن پشيماني پس از تصميم با توجه دادن به نتايج تصميم بكار رود. اين امر باعث كاهش پيامدهاي روانشناختي مسئله پس از اجرا مي گردد.[103] 

 

18. انجام راه حل

تصميمات خوب اغلب بخاطر اجراي ضعيف بجايي نمي رسند. بنابراين ما نيازمند آن هستيم كه علاوه بر آنكه بدانيم كه يك تصميم صحيح چگونه اتخاذ مي شود، بدانيم كه چگونه اجرا مي شود.[104] مدل عقلايي تصميم گيري در مورد اجرا كمتر صحبت ميكند. اما در عالم واقع، سه مجموعه از متغيرهاست كه اجراي يك تصميم را مشخص مي سازد و آنها عبارتند از رهبري، ارتباطات و پشتيباني سياسي. رهبري، حق انتخاب آن را دارد كه چگونه تصميم را به منصه ظهور برساند. علت اين كه در سالهاي اخير به تصميم گيري هاي مشاركتي و گروهي بيشتر پرداخته مي شود، آن است كه مردم بيشتر از تصميماتي كه خودشان در ساختن آن دخيل بوده اند، حمايت مي نمايند[105]. همچنين انسانها مايلند كه در مورد دلايل تصميماتي كه بر روي آنها تاثير دارد، بيشتر بدانند. تغييرات سريع ناشي از يك تصميم ممكن است كه تاثير مخرب بر روي كاركنان داشته باشد. تغييرات همراه با عدم اطمينان و ابهام است. باز بودن راه هاي ارتباطات و تشريح علل تصميم گيري و تاثيرات آن، مخالفت را در درون سازمان كم و پشتيباني را افزايش مي دهد. شكست در يافتن پشتيباني سياسي اغلب به شكست آن تصميم مي انجامد[106]. اجراي موفق تصميم نياز به پشتيباني افراد و گروه هاي صاحب نفوذ كه مي توانند آن را عقيم بگذارند، دارد.  يكي از روش هايي كه افراد درمقابله با تصميمي كه به نفع آنها نيست، اتخاذ مي نمايند، آن است كه هيچ كاري نمي كنند. يعني نه مخالفت و نه موافقت با آن مي كنند و در نتيجه تصميم به تدريج مي ميرد.

تفاوت هاي فردي: برخي افراد در تصميم گيري كندتر از بقيه هستند و برخي ديگر تصميمات ريسك دار را بيشتر مي پسندند. اين تفاوت ها نشان از تصميم گيري هر فرد به روش خودش دارد كه لزوما بدتر و يا بهتر از ديگر روش ها نيست. در اين زمينه و بخصوص در تصميم گيري سازماني كه بيشتر موردتوجه ماست، دو مسئله مهم وجود دارد و آن سطح تصميم گيري است.

 

19.  تصميم گيري شهودي چندوجهي:

واژه (Poliheuristic) به معناي چند راه ميانبر است كه مكانيزم هاي معرفتي در اختيار تصميم گيران براي ساده نمودن تصميم هاي پيچيده در سياست خارجي قرار ميدهد[107]. زمينه اصلي اين تئوري دو رشته علوم سياسي و روانشناختي معرفتي است كه تصميم گيري در سياست خارجي را به عهده دارند. از روانشناختي معرفتي، عناصر كليدي مانند اين سئوال كه چگونه تصميم گيران، يك راه حل را با توجه به عنصر زمان، محدوديت هاي متعدد، نامعلومي، ريسك و پيچيدگيهاي شغلي انتخاب و يا رد مي نمايند، مطمح نظر اين تئوري قرار گرفته است. از رشته علوم سياسي عناصري سياسي مانند چه كسي برنده و يا بازنده از لحاظ سياسي است و پيامدهاي سياسي تصميم مدنظر قرار مي گيرد.

نظريات شهودي در گذشته بيان شد كه عدم اكمال اطلاعات را بوسيله راه هاي نزديكتر معرفتي براي دسترسي به اطلاعات و تسهيل تصميم گيري در موقعيت هاي پيچيده جبران مي نمايد.[108] 

منطق اصلي در تئوري شهودي چند وجهي اين است كه سياستگذاران و تصميم گيران سياست خارجي از استراتژي هاي متعدد تصميم گيري[109] از جمله استراتژي هاي بهينه (و نه هميشه بيشينه) در زمان تصميم گيري استفاده مي نمايند. يك استراتژي تصميم، مجموعه اي از شيوه ها و رويه هاست كه تصميم گير را درگير انتخاب ميان راه حل هاي متعدد نموده و همچنين قاعده تصميم كه حكم مي نمايد كه چگونه نتايج انتخاب فوق الذكر را در ايجاد تصميم واقعي بكار برد[110]. تئوري شهودي چندوجهي ادعا مي نمايد كه سياستگذاران پروسه اي دو مرحله اي را بكار مي برند: بررسي مقدماتي ميان راه حل هاي دردسترس و انتخاب بهترين راه حل از ميان فهرست نتايج مرحله اول در جهت كمينه نمودن ريسك و بيشينه نمودن سود.

در مرحله اول، بررسي نه چندان كامل از راه حل ها، ما را به فهرستي از راه حل هاي باقي مانده[111] مي رساند كه لزوما به معناي بررسي و تحليل تمامي راه حل ها و آلترناتيوها از همه ابعاد نيست.[112] در اغلب موارد، تصميمات سياست خارجي بر مبناي توافق و يا رد راه حل هايي بر اساس يك يا معدود معيارهايي است. مرحله دوم شامل دخالت دادن قاعده تصميم براي انتخاب يك راه حل از ميان فهرست راه حل هاي باقي مانده است. بنابراين طبيعي است كه در طول اين فرآيند، تصميم گيران استراتژي خود را مداوما تغيير داده و يا از تلفيقي از استراتژي هاي تصميم گيري استفاده نمايند. نكته اين جاست كه در طول پروسه تصميم گيري روش ها و قواعد نيز ثابت نبوده و بسته به عوامل دخيل، ميدان تصميم، اهداف تصميم گير و ديگر قيود تغيير مي نمايد.[113] 

در حاليكه در بخش هاي پيشين به روشها، الگوها و مدلهاي متعدد در تصميم گيري در سياست خارجي اشاره نموديم، بنظر مي رسد كه مي توان تمامي آنان را در دو مكتب فكري متمايز جاي داد: روشهاي مبتني بر رهيافت انتخاب عقلايي و روشهاي مبتني بر رهيافت روانشناسي معرفت شناختي. تئوري تصميم گيري شهودي چند وجهي[114] تلفيقي از عناصر دو مكتب فكري فوق را در بخش روانشناختي معرفتي خود در نظر دارد[115]. تئوري شهودي چندوجهي مكانيزم شناختي را براي انتخاب يكي از راه حل ها در تصميم گيري سياست خارجي در نظر دارد و شرايط حاكم بر تصميم و پروسه شناختي مربوط به آن (كه چرايي و چگونگي تصميم را مشخص مي نمايد) را روشن مي سازد.

 اين روش چند نكته اساسي را در بطن خود دارد:

1- رهبران سياسي براي اندازه گيري موفقيت و يا شكست خود، سود و يا زيان، دستاوردها و ناكامي ها و ريسكها و مخاطرات از روش ها و واژه هاي سياسي استفاده مينمايند. تئوري شهودي چندوجهي بدنبال فرآيندهاي كاوشي سياسي است.[116]

2-در تصميم گيري روش هاي مختلفي براي استفاده از اطلاعات وجود دارد كه لزوما با يكديگر شبيه و نزديك نمي باشند. يكي از محسنات تئوري شهودي چند وجهي آن است كه خاصيت ميزباني براي استرتژي هاي اقتضايي را داراست و بنابراين انعطاف لازم براي استفاده از روش هاي متفاوت استفاده از اطلاعات را دارد.[117]

3-در روانشناختي معرفتي ثابت شده است كه عليرغم تمامي مطالب گذشته در مورد ذهن، روح و روان انسانها كه هر كدام داراي مشخصات مخصوص به همان انسان را دارد و از بقيه متمايز مي شود، اما مطالعات بعدي نشان داد كه نوعي تجانس و همگني مايبين پيچيدگيهاي شناختي در برخي انسان ها وجود دارد[118]. گرچه در تعداد ديگري از انسانها نيز عدم تجانس شناختي به چشم مي خورد.

4-از اين پديده استفاده شده و در تصميم گيري شهودي فرض مي شود كه ممكن است كه مشابهت هاي متعدد مابين پيچيدگيهاي شناختي تصميم گيران در سياست خارجي وجود داشته باشد. بنابراين مي توان بصورت نه چندان كاملا روشن، پيشنهادات و پيشنهادات متقابل دو واحد سياسي در برابر يكديگر را حدس زد و بدين نتيجه رسيد كه در مذاكرات اين دو كشور به نتيجه رضايت بخشي خواهند رسيد.[119] در حاليكه بر عكس در زمانيكه دو گروه از تصميم گيران در سياست خارجي دو كشور در حاليكه از لحاظ رواني داراي ناهماهنگي و عدم تجانس در پيچيدگيهاي شناختي هستند، در برابر هم قرار مي گيرند، به سختي مي توانند مواضع يكديگر را درك نموده و احتمال رسيدن به يك نتيجه رضايتمند كمتر است.[منبع: سایت مطالعات خزر]